جای پای تنهایی

باید کتاب را بست.

باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه کرد،
ابهام را شنید .
باید دوید تا ته بودن.
باید به بوی خاک فنا رفت.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف
بنابراین

سلام ای بهتر از باران...

من برگشتم. 
هنوزم درد دارم. 
هنوزم آسون گریه می کنم. 
اما فهمیدم هیچ کس حوصله انسانیت نداره.
حتی کسانی که اداش رو در میارن.
باز هم می خوام بنویسم
چون شنوایی نیست
از خوب و از بد (از زندگی)
هر چی که اذیتت می کنه نخون خواهر من، برادر من
 
نوشته شده در دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

احساس میکنم فصل سرد زندگی ام آغاز شده است،

 تنهایی دهشتناک،

نزدیکانی که نزدیک نیستن و از غصم دلشون به درد نمیاد

 دوستانی که باید به ندیدنشون عادت کنم و شاید روزی فقط خاطره ای گذرا شوند

 و خدایی که نمی دونم کجاست

 

گریه کردم گریه کردم ...

 

نوشته شده در شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٩ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |


تــاج از فـرق فلـک بـرداشتن -- تا ابـد آن تـاج بـرسر داشتـن
در بـهشـت آرزو ره یــافتـن -- هـر نفس شهدی به ساغـر داشتـن
روز در انـواع نعمت ها و نـاز -- شب بتی چون مـاه دربـر داشتن
جاودان در اوج قدرت زیستـن -- ملـک عـالم را مسخر داشتـن
بر تو ارزانی که ما را خوشتر است--لذت یک لحظه مـــــــادر داشتن

 

 

بر من بتاب بانو، ناگفتنیست حالم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

عجب دنیاییه ها

امروز بعد از خوندن چند مطلب از یه وبلاگ تصمیم گرفتم که جزء لینک دوستان بذارم تا همیشه بتونم بهش دسترسی داشته باشم. آخه خیلی مطالب دلنشینی نوشته بود. اما دریغ که دیگه نیست که آپ کنه

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

یه زمانی واسم سخت بود بفهمم آدم ها که خودشون رو می کشن، واقعن چه روحیه ای دارن، چطوری به دنیا نگاه می کنن، چطور مرگ براشون وحشتناک و ترس آور نیست.

ولی میشه درک کرد

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

چقدر آدم ها عجیبن!

تو مهمونی این قدر کمک می کنن که همه تعریف می کنن ازشون و حسودیشون می شه به همسر محترم. همسر محترم هم مجبوره از جان فشانی هایی که در عالم رویا می دیده برای حضار تعریف کنه، غافل از این که تو خونه برای جابجایی یه بشقاب گیس و گیس کشی راه میفته

 

چقدر آدم ها عجیبن!

به قیمت بردن آبروی دیگران، باید اطلاعات ناقص خودشون رو ولی مناقض گفته های یه نفر دیگه به هم ببافنو بیرون پرت کنن، بهش اصرار هم داشته باشن که همونی که اونا میگن درسته

 

چقدر آدم ها عجیبن!

فقط خنده و توجه از آدم طلبکارن! دوستی یه طرفه. اگه غصه داری برای خودت. زشته که مسائل رو بروز بدی اما خنده و خوشی رو تقسیم کن. اگه مدتی با کسی تماس نداشتی بی ادبی و بی توجهی توئه، نه به خاطر این که ازشون دوستی ندیدی و برخوردی دیدی که خیلی دعوت کننده نبود.

 

چقدر آدم ها عجیبن!

تا دورن واسه هم عزیزن. هر چی رابطه نزدیک تر می شه، فاصله دورتر. واسه همونه که دوره دوستی و نامزدی از دوره های بعدی برای بعضی شیرین تره. پس اگه می خوای عزیز باشی باید دور باشی.  

 

چقدر آدم ها عجیبن!

اگه از کسی سوال بپرسی، کلی افاضه اطلاعات می کنه و بهت قول کمک می ده. وقتی ازش وقت می خوای کمکت کنه، محض کلاس دو ماه بعد بهت وقت می ده!

من همیشه در تعجب این موضوع خواهم ماند که چطور یه آدم نمی تونه یه ساعت در طول دو ماه وقت پرت داشته باشه و حروم کنه واسه یه نفر که بهش نیاز داره!

 

چقدر آدم ها عجیبن!

از بی معرفتی آدم های دیگه حرف می زنن. نشونه هایی می دن که تو خودشون هم رویت شده.

 

چقدر آدم ها عجیبن!

اگه یه دقیقه میاد تو اتاقت که به حرفت گوش بده، تو خیلی وقت گیری و حواسش رو از کارش پرت می کنی. اما اگه بری تو اتاقش تا با تماشای فعالیتش تو هم انگسزه بگیری برای فعالیت بیش تر با دیدن صفحه باز فیس بوک و ایمیل های فروارد شده از گروه های اجتماعی مختلف، یا گپ زدن با همکار محترمش مشعوف می شی

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

چقدر آدم ها عجیبن!

خودشون رو می خوان تو حاصل زحمت دیگران شریک کنن، وقتی می بینن نمیشه، هزار تا کلک سوار می کنن تا ارزش کار رو با خاک یکسان کنن، تکیه به خرابه های کاخ رویای دیگران کیف داره؟

 

چقدر آدم ها عجیبن!

از یه نفر متنفرن. هر موقع یه جایی می بیننش نفرتشون بالاخره از یه گوشه نگاه به ظاهر مهربونشون یا لبخند کذایی شون رسوخ می کنه و می زنه بیرون. ولی باز هم کم نمیارن. شاید دلیل نفرتشون رو خودشون هم ندونن.

 

چقدر آدم ها عجیبن!

عجب انتظاراتی! به اندازه ارزن واسه آدم ارزش قائل نیستن. دلیل احترام نگذاشتنشون  البته صمیمیته. جالب این که این صمیمیت باعث نمی شه که شادی ها و غم هاشون رو با هم قسمت کنن.

 

چقدر آدم ها عجیبن!

درد دل آدم رو از زبونش به زور می کشن بیرون. بعد بهش میگن به کسی اعتماد نکن و درد دلت رو هر جا نگو. و البته که چقدر خوب نشون می دن قابل اعتمادن! دردی که کم نمی شه هیچ، اضافه هم می شه.

 

چقدر آدم ها عجیبن!

غریبه ها رو شایان احترام بیشتری نسبت به عزیزها می دونن. جلوی غریبه ها نهایت سعی رو می کنن که تظاهر به جنتل من بودن کنن. عجیب تر این که تعجب می کنن چرا خاطرات بد 1 هفته پیش، 1 روز پیش و شاید 1 دقیقه پیش به یاد بعضی مونده و باعث شده رونده بشن.

 

چقدر آدم ها عجیبن!

از هیچی تبدیل می شن به کسی، بعد فراموش می کنن به راحتی آب خوردن. اگه دیگران بر حسب اتفاق کسی رو تحسین کنن ناراحت می شن ولی از هیچ خدمتی فروگذار نمی کنن تا از یه غریبه تحسین بشنون ... و این میشه اوج لذت دنیا و یحتمل اجر اخروی هم داره.

 

چقدر آدم ها عجیبن!

اگه بهشون یه نکته کوچک رو بگی کلی سوال پیچت می کنن ولی اگه بگی مهدی گفته یا لیلی و فاطمه و صغری .. هم همین کار رو می کنن، خیلی زود خیالشون راحت می شه

 

چقدر دنیا عجیبه!!

شاید هم چقدر من خنگم! پس کی می خوام این چیزا رو بفهمم؟

مرگ نزدیکه. شاید امروز، شاید امسال ...

بفهم و بمیر

 

نوشته شده در چهارشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

لحاف پشم شیشه مامان رو دور خودم گرفتم و نصف شبی آهنگران گوش می کنم. کلی فکر که نمی ذاره بخوابم

به سال های دور از خانه فکر می کنم.

 غم غربت و تنها بودن در عین تنها نبودن!

به این که اسیر چه نفرینی شدم.

...

یه دفعه با صداهای اضافی از فکر در میام. "تو فکرت هرزه"

...

کی این خواب تموم میشه؟ من می خوام بیدار شم.

 

"مرا اسب سفیدی بود روزی

شهادت را امیدی بود روزی..."

نوشته شده در چهارشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

این هم هفت سین امسال من که به اندازه پارسال دوستش ندارم.

 

شیرینی هاش رو هم منه کدبانو زحمت کشیده، البته بعد از غربال از بین 10 تا سینی فر یول

فکر کنم یواش یواش باید به فکر بیفتم که با بر و بچز یه رستوران ایرانی بزنم یا کافی شاپ ...

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

چقدر عمر خوشحالی کوتاهه!

به اندازه تعطیلات عید پاک ...

چقدر بدون دلیل کافی یه دفعه همه چی به هم می ریزه

 

خدایا ببخشید می خوام دعای لحظه سال تحویلم رو پس بگیرم و یه دعای دیگه کنم:

الهی احساس خوشبختی من رو منوط به هیچ کس یا چیز عوض شدنی و ناپایدار نفرما

آمین 

 

یه مطلب بسیار زیبا از وبلاگ دوستی خوندم که حرف دل من هم هست:

 

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند ،

نه اراده‌ی دوست نداشتن ،

 نه لیاقت دوست داشته شدن

و نه متانت دوست داشته نشدن....

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |


Design By : Night Skin